تبلیغات
"همه جوره" - خدا پشت پنجره ایستاده

صفحه نخست | ارتباط با ما | ایمیل مدیر | آر اس اس | طراح قالب

سرگرمی,مطالب خواندنی,بازی های آنلاین,بازی های کامپیوتری و ...

منوی اصلی

:: صفحه نخست

:: ایمیل مدیر

:: ارتباط با ما

:: نسخه موبایل

:: آر اس اس

:: طراح قالب


موضوعات

:: خواندنی ها
:: دنیای موبایل
:: فوتبال ایران
:: فوتبال اروپا
:: بازی آنلاین
:: کد های تقلب
:: آموزشی
:: شعر و شاعری
:: زبان انگلیسی
:: داستان ها
:: دنیای اینترنت
:: سرگرمی و تفریح

سایت های همکار


آمار و نویسندگان

نویسندگان :
:: سامان اینتر میلان

آمار بازدید :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :






درباره


با سلام به وبلاگ من"خوش آمدید"
این وبلاگ خصوصی بوده و تمامی حقوق آن متعلق به نویسنده و مدیر آن(سامان) می باشد امید وارم که از مطالب موجود در آن نهایت استفاده را ببرید با آرزوی سلامتی برای شما دوست عزیز.
توضیحات و راهنما: برای استفاده از مطالب این وبلاگ باید بر روی یکی از عنوان های آن در بخش موضوعات کلیک کنید تا مطالب مربوط به آن موضوع برای شما نمایش داده شود هر عنوان دارای تعدادی مطلب می باشد.همچنین شما می توانید از لینک های موجود در صفحه بازدید کنید.
هشدار:لطفا از مطالب موجود در این وبلاگ کپی برداری نکنید حتی شما دوست عزیز.
پیشنهاد:لطفا در دادن نظر به مطالب کم لطفی نکنید.
"با تشکر از شما"
سامان
ما را می توانید در این وبلاگ ها ببینید:
www.saman9.blogfa.com
www.saman9.mihanblog.com
مدیر وبلاگ: سامان اینتر میلان


پیوند های روزانه

:: اسلنگ ها
:: انجمن شعر پارسی
:: چرت و پرت سرا
:: سایت رسمی اینتر میلان
:: زادگاهم بنار آبشیرین
:: بنارانه
:: آدرس ما در بلاگفا
:: شهر دانلود
:: شانتارو

» لیست پیوندهای روزانه
» ارسال پیوند

لوگوی ما






لوگوی همکاران

عنوان وبلاگ دوستان شما
عنوان وبلاگ دوستان شما


آرشیو ماهانه

:: هفته چهارم تیر 1390

تبلیغات





خدا پشت پنجره ایستاده

مرتبط با : داستان ها

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...

لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت "توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"


»

نوشته شده توسط سامان اینتر میلان در دوشنبه 27 تیر 1390

نظرات ()


مطالب پیشین

:: رنجش
:: امام و مرد دلقک
:: امتحان داماد ها
:: اسم شما به ژاپنی چی میشه؟
:: یه چیز جالب
:: رابطه ی این چیه؟
:: اصطلاحات انگلیسی
:: فال میوه ها
:: خوب در رفتی از اینجا ناقلا
:: تعریف شغل ها
:: عجایب هفتگانه
:: افزایش سرعت اینترنت
:: جوک و اس ام اس
:: دانستنی ها
:: تست هوش

» لیست کامل مطالب ارسالی

Powered By mihanblog.com Copyright © 2010 by saman9
This Themplate By DayyerTemp.MihanBlog